یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی...
نهایت مردانگی این است که :
حواست به گلی که خدا سپرده دستت باشد ..
◄المَرأَةٌ رَیحانَةٌ►
را که درک کردی ..
اجازه ی گذر هیچ نگاهی به زیبایی گلت را نمی دهی ..
نه اینکه همه ی نگاه ها را کور کنی ...! نه ..
دور گلت حصاری می کشی به زیبایی و امنیت آسمان ...
شیعه علی بودن ؛ غیرت علی داشتن را می طلبد ..
و دنبال فاطمه بودن .. علی بودن را...
چایت را بنوش نگران فردا مباش
دکتر نيستم
اما برايت ده دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
اما ديوانگى قشنگ تر است..
برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،
به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
خورشيد هر روز صبح،بخاطر زنده بودن ما طلوع ميکند!
هرگز، منتظر" فرداى خيالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همين امروز بگير.
نگران نباش . چایت را بنوش

دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
فروغ فرخزاد

واقعیت نوشت ♣
با کیفیت ترین چیز تو زندگیمون درد بود چون هر چی کشیدیم پاره نشد..!
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
-احمد شاملو

حقیقت نوشت ♣
زندگی نوشتنی زیاد داره...
اما گاهی هیچی پیدا نمیکنی که بنویسی جز..
سکوت...
اِی خـدا . .
اَگَر کـِنـارِ لــحظـه هآیـَم
تــورا ندارَم . . .
تــو خــود دَر کـِنارِ لحــظِه هایَــم بـآش . . .
" اَللّهُمَّ اجْعَلْ لی فیهِ نَصیباً مِنْ رَحْمَتِکَ الْواسِعَةِ "

همانقدر که زن را باید فهمید
مرد را هم باید درک کرد
همانقدر که زن بودن می خواهد
مرد هم اطمینان می خواهد
همانقدر که باید قربان صدقه ی رویِ ماهِ بی آرایشِ زن رفت
باید فدایِ خستگی هایِ مرد هم شد
همانقدر که باید بی حوصلگی هایِ زن را طاقت آورد
کلافگی هایِ مرد را باید فهمید
این من را زمین بگذار!
ما که شدی
دیگر زن بودن و مرد بودن نیست که نمایان است
این ما معنا دارد
شُروع کُن !!
رمیدهاَت همین نزدیکی هاست .
خــانـــــوم خوشگله شــماره بـدم؟؟؟
خــانـوم خــوشـگِله برسونمت؟؟؟
خـوشـگـلـه چـن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟
ایـنها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصــلا” اهل این حرفـــــها نبود…
این قضیه به شـــدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود وبه محـــل زندگیش بازگردد.
به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت
شـاید می خواست گـــلــه کند از وضعیت آن شهرِ لعنتی دخترک وارد حیاط امامزاده شد…
خسته…
انگار فقط آمده بود گریه کند…دردش گفتنی نبود….!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.
زیر لب چیزی می گفت انگار!!!
خـدایـا کـمکـم کـن…
چـند ساعـت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نـشـسـتـی!!!
مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند…
به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…
امــا انگار چیزی شده بود…
دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!!!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!
فکر کرد شاید اشتباه میکند!!! اما اینطور نبود!یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جـــایــش نگذاشته…!!!
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید