Home || Email || Profile || post || Lox theme || Archive || Links

˙·٠•● تنهاتــــرین ســـردار●•٠·˙

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی...

1408

خــانـــــوم خوشگله شــماره بـدم؟؟؟

خــانـوم خــوشـگِله برسونمت؟؟؟

خـوشـگـلـه چـن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟

ایـنها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصــلا” اهل این حرفـــــها نبود…

این قضیه به شـــدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود وبه محـــل زندگیش بازگردد.

Josh

به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت

شـاید می خواست گـــلــه کند از وضعیت آن شهرِ لعنتی دخترک وارد حیاط امامزاده شد…

خسته…

انگار فقط آمده بود گریه کند…دردش گفتنی نبود….!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.

زیر لب چیزی می گفت انگار!!!

خـدایـا کـمکـم کـن…

چـند ساعـت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نـشـسـتـی!!!

مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند…

به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…

امــــا…

امــا انگار چیزی شده بود…

دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!!!

احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!

فکر کرد شاید اشتباه میکند!!! اما اینطور نبود!یک لحظه به خود آمد…

دید چـــادر امامــزاده را سر جـــایــش نگذاشته…!!!

 

Veil


_| یکشنبه 06 اردیبهشت 1394 |_| 23:34 |_| waiting4u |_ _| ارسال نظر(0) |_

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید