post

به سلامتی اونایی که
هیچ وقت زندگی باهاشون راه نیومد
دیگه نه می تونن بخندن
نه گریه کنن
نه زندگی کنن
نه بمیرن
الاف شدن رفته
هیشکی هم نمیفهمشون
شبا به جای خواب به صفحه سایت الون بوی زل میزنن!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی...

به سلامتی اونایی که
هیچ وقت زندگی باهاشون راه نیومد
دیگه نه می تونن بخندن
نه گریه کنن
نه زندگی کنن
نه بمیرن
الاف شدن رفته
هیشکی هم نمیفهمشون
شبا به جای خواب به صفحه سایت الون بوی زل میزنن!

این روزا خیلی تنهام، خیلی داغونم
هست کسی که مثل من دلش
نه برای کسی،
نه برای عشقی،
نه برای جایی…
نه برای چیزی!
بلکه دلش برای خودش تنگ شده…
برای خود خودش!؟

پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز…
برای من فصل سردی دلهاست…
فصل باریدن اشکها…
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…
فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…
اینروزها هوای دلم هم پاییزیست…

سینه بند هرزگیم را باز کرد
و در بستری که گناه برایم بی تفاوت شده بر پیکرم لغزید…
و تو، نمی دانی که لحظه لحظه ی عصیان شهوتش را تنها با یک تصور تاب آوردم…
جوراب نجابتم را بالا کشیدم، سینه بند هرزگیم را بستم
و چه خوب است که غذای گرم می خورد امشب کودک بیمارم…

نیم ساعت پیش، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد…
آواز که خواند تازه فهمیدم… پدرم را با او اشتباهی گرفته ام!

کاش انقد راحت قضاوت نمیکردین…
کاش انقد راحت تهمت نمیزدین…
فقط شما نمیدونین پاکی و عفت یعنی چی…
به خدایی خدا ما هم میدونیم…
نسل ما، نسل بی بند و باری و کثافت کاری نیست…
به من ایمان بیار پدرم…
به من ایمان بیار مادرم…
گذشته كه حالم را گرفته استـــــ !
آيـنـده كه حالـے براے رسيدنش ندارم
و حال هم، حالم را به هم مـے زند
چه زندگــے ِ شيرينـے!....

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید