post

سینه بند هرزگیم را باز کرد
و در بستری که گناه برایم بی تفاوت شده بر پیکرم لغزید…
و تو، نمی دانی که لحظه لحظه ی عصیان شهوتش را تنها با یک تصور تاب آوردم…
جوراب نجابتم را بالا کشیدم، سینه بند هرزگیم را بستم
و چه خوب است که غذای گرم می خورد امشب کودک بیمارم…
_| جمعه 12 آبان 1391 |_| 21:52 |_| waiting4u |_
_|
ارسال نظر(1)
|_
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید