post
رسیده ام به حــس بــرگی که می داند ؛
بـــاد از هر طرف که بیاید ، سرانجامش افـتـــادن است ...!!!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی...

عاشـق شدن چیز ساده ایست...
مهم عاشـق ماندن است
بی انتـــــــها ...
بـــــــی زوال ...
تــــــــــا ابد ... ...
بی منـّــت....!

دلمان خوش است که مینویسیم ... همــــه چیـــز را ...
و دیگــران می خـواننــد ...
و عــده ای می گـوینــد ؛
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند ...
و بعضــی مـی خنــدنـد ...
دلمــان خـوش اســت ... !
به لــذت هــای کــوتـاه ...
به دروغ هــایی که از راســت ...
بـودن قشنــگ تـرند ...
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند ...
یـا کســی عاشقمــان شــود ...
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم ...
دلمــان خـوش می شــود ...
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی ...
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود ...
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم ...
و چــه ســــاده می شـکــنیم ...
بوی گنــد خیانت تمام شهر را گرفته...! بیچاره "آدم" بیچاره "آدمیــت"
مردهای "چشم چــران" زن های "خـــائن"
پسرهای "شهــوت ران " دخترهای "پـــول پرست"
پس چه شد آدمیت ؟؟؟
چیدن یک سیــب و اینهمه تقــــاص؟!
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری
که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد
زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری
و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

چرا همه گمان میبرند من گرفتار شده ام ؟
چرا تا قلمم میچرخد .. کسی از دور فریاد بر می اورد ...
ای رسوای عاشق .. او کیست که دلت را برده است ؟!
چرا انسان ها در این خیالند هر که عاشقانه مینگارد .. عاشق است ؟!
ای جماعت زود باور پاک دل .. با شمام .. هان با شما !!!
... من دل در کمند ابروان کسی ندارم ...
من عاشقانه بر چشمان کسی خیره نمیشوم ...
تنها مینویسم تا بدانم عشق نیز هست ...

عجبــــ وفـــايـــي دآرد اين دلتنگــــي...!
تنهـــــاش که ميـــذآريـــي ميــري تو جمـــع و کلّي ميگـــي و ميخنــــدي...
بعد کـــه از همه جـــدآ شدي از کـُنـــج تآريکـــي ميآد بيرون
مي ايستـــه بغـــل دستــتــــ ... دســتـــ گرمشـــو ميذاره رو شونتــــ
بر ميگـــرده در گوشــتـــ ميگـــه:
خـــوبــي رفيـــق؟؟!!بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ ..
اینجآ بِه مَرزِ بی تَفآوُتــے هآ رِسیدَم! ایـטּ روزهآ بــے خیآلِ خیآلَم شُدَم!
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید