به جای اینكه با مشت به دهانم بزند
با انگشتان مهربانش نوازشم می كند و می گوید
میدانم جز من كسی نداری !!!

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی...
شهرزادی برایم قصه خواند
قصه هایش خواب از چشمانم گرفت
حالا هزار و یک شب است که نخوابیده ام.....!!!!!!!!!
دخـتــر هــا...
شـيـطـنـت خـاص خـودِشـان را دارنـد
بـَـرچـسـب هـَـرزگـي بـر خـَـنده هـاي آنـان نـزن...!
بــه سـلـامـَتــي دُخـتــرکـان شـَهـرم کــه خــَنــده نــيـز بـر آنــان حــَـرام شـُـده....!!
من میدانم:
"مرد" اگر این غرور لعنتى و این اسم کاذب را با خود یدک نمى کشید
مطمئن باش...
از هر زنى بیشتر
مشتاق یک نوازش و یک آغوش بود!
باید بخشید ترانه زندگی را...
تا عاشقی كنند ..
پروانه ها...
دیـگــــــر تمــــــــــــامــــــــ شــــــــــــد
آرزو هایــــــــم را گذاشتـــــــــم در کــــــــــوزه
با آبــــــــــــش
قـــــــرص هــــــــای اعصابــــمــــــــ را میــــــخورمــــــــ....!!!
این شهـــღـــر پر از صــــღـــدای پای مردمیست
کــــــــــــــــღـــــــــــــاش . . .
دلــــــღــــها آنقدر پاکــღــــ بـود
که برای گفتنـــــღـــــــــ " دوستتــــღـــــــ دارم "
نیازی به قســـــღـــــــــم خوردن نبـود !
گاهـے ميرسہ ڪـہ בيگہ اَز خدا نـہ پول ميخواے ،
نـہ خونـہ ميخواے ،
نـہ ڪـَس و ڪار ميخواے ،
نـہ ...
يـہ موقع هايـے هست فقط يـہ בل خوش ميخواے
فـقـط يـہ בل خـوش ... !
اِے ڪـاش یاد بگیریـمـ
واسـہ خالـے ڪرבטּ خوבمـوטּ
ڪـَسے رو لبریز نڪنـیـمــ ...!
بہ ڪسے توجہ نمے ڪنہ ...
از ڪسے خجالت نمے ڪشہ...
مے باره و مے باره و...
اينقدر مے باره تا آبے شہ ...
آفتابے شہ ...!!!
ڪاش...
ڪاش مے شد مثل آسموטּ بود...
ڪاش مے شد وقتے دلت گرفت اونقدر ببارے تا بالاخره آفتابے شے...
بعدش هم انگار نہ انگار ڪہ بارشے بوده !
آدمها مثل کتابند ، برگرفته از مطالب جالب .
از روی بعضیها باید مشق نوشت .
از روی بعضیها باید جریمه نوشت .
بعضیها را باید چند بار خواند تا معنیشان رافهمید .
بعضیها را باید نخوانده کنارکذاشت !
آدمیان به لبخندی که برلبها می نشانند و به احساس خوبی که برجا می نهند، ماندگارند.
█ פֿـوش بـِפـالت سیگار ...
██ میسوزے و میرَوے ...
██ ولے مَـטּ میـسوزҐ و نـِمیرَوҐ ...
██ تنها شباهتماטּ ایـטּ است کِـﮧ ...
██ هیچکـבامماטּ صـבایماטּ בر نمے آیـב ...
برایـــمــ دعــا کـــــــــــــــن٬
یــــعنــــــے کــــــــــــــمـــ آورده امـــ ...
یــعنــــےدیــگـــر کـــار ےاز دستـــ خـــودمـــ ٬
بـــــــــــراےخــــــــــــودمـــ بـــر نــــــــــمے آیـــــــــد !
گاهی دردها فراموش میشوند
ولی همدردها هرگز...
من، بودن آنهایی را می خواهم که حتی...
یادشان زندگی را زیبا می کند
دنـیـای مـجـازی
شـلـوغ تـریـن
سـرزمـیـن تـنـهـایـی اسـت
بـا هـمـه کـس هـسـتـی و
بـا هـیـچ کـس نـیـسـتـی . . .
اعتراف میکنم که گاهی از مشکلات زندگی خسته میشوم و انسانیتم کمرنگ میشود...
اعتراف میکنم که در مقابل آنچه آزارم میدهد،به شدت تحلیل میروم...
ای خدا،مگذار به سبب خسته گی هایم کسی را آزار دهم...
خدایـــــا!
گاهــــی نگاهــــی ، یـــــــادی
باورم نمیشود که دیگر مرا نمیبینی !
جــوجــــه اردک زشـــتـــت شــــدم ؟!
בيــگـــــر از ايــסּ شـــــــهـــــر مـــيروҐ ...
مــــيــפֿـوآهــــم ωــــفــر كــــنـــم ...
چــــمـــבآنــــҐ رآ بـــســـتــهـ اَمـــ ...
اگـــر פֿـבآ بـــפֿـوآهـــב امـــروز مــيـروҐ ...
نـــشــســتهـ امــ مــלּــتــــظــر قــطــآر ...
امـــآ نــهــ בر ايــωــــتـــگـــآه .. (!).
روی ريـــل قــطــآر ...
خــآطِراتـــ را بـآیـב سَـطل سـَطل اَز چــآه زنــבِگـے بـیروُטּ کِــشیـב
خــآطِراتـــ نَــﮧ سـَر בآرَنـב نَــﮧ تــَـــﮧ
بـےهَـوآ مےآیَـنـב تآ خَفِـﮧاَتـــ کُننـב
(؟!) مےرسـَنـב (!؟)
گآهــے وَسَــطِ یکــ فِــکر ...
گآهــے وَسَــطِ یکــ خیــآبـآטּ ...
سـَرבَتــــ مےکُننـב (!!) בآغَـتـــ مےکُننـב
رَگــِـ خـوآبـَتــ را بَـلَـבنـב ... زَمیـنـتــ مےزَننـב
خــآطِراتـــ تَـمـآم نِـمےشَونـב (!؟!) تَــمآمَـتــــ مےکُننـב
میدونــــــی چرا میای نت
نه واسه دوست شدن با دختر، نه دیـــــــدن پسرایی که برات درخواست دوستی گذاشتن
نه کل کل، نه دعـــــــوا، نه دورویی، نه ریا نه پز دادن، نه غیبـــــت کردن و ...!!!!
.
.
...
בنیا را وارونہ میخواهمـ
اבمـ ها را....!!
اتفاقـ ها را....!!
نرسیـבن ها. ..|نتوانتسن ها|...نخواستن ها را نیز
בلمـ میخواهـב
رویا ها از سر و ڪول همـ بالا روند
مرבمانـ |بخنـבنـב| از تہ בل
میخواهم هر ڪس دست |בراز| ڪند
ستارہ ای بچیند از ان بالا
میخواهم سر به| تن| هیچ غصہ ای نباشـב (!)
مَـטּ خوبَمـ...
مَـטּ آراممـ...
مَـטּ قول בآבهـ اَمـ
בلتَنگـ تَر اَز هَمهـ בلتَنگـے هآ
بآختَـטּ هآ و صِـבآے شکستَـטּ هآ رآ میشٌمآرمـ
کٌـבآمـ خوآهش رآ نشنیدمـ
در کـــــودکــی…
در کـــُـدام بــــــــــــآزی ، راهــــــت نــَــدادنــد ،
کــــــه امـــــروز ، انـــــقَــدر دیـــــوانه وار
تــــشنـــه ی ” بــــــــــازی کـَــردن ” بــــــــا آدم هــــــــایی ؟
شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم
کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛
حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی
کاش دلامون به بزرگی بچگی بود
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلب ها در چهره بود
حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم
اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره
دنیا رو ببین !
بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛
حالا بارون از چشمامون میاد!
بچه بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند؛
بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه
بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛
بزرگ شدیم توی خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست؛
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم آرزومون بزرگ شدن بود؛
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه بودیم همه رو به اندازه 10 تا دوست داشتیم؛
بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت.
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛
بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛
بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست
بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛
بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم... هیچ کس نمی فهمه
گـاه בلـم مےگـیرב