Home || Email || Profile || post || Lox theme || Archive || Links

˙·٠•● تنهاتــــرین ســـردار●•٠·˙

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی...

چیزی میدونی از حالم؟

    

چیزی میدونی از حالم؟

حالا که تو اوج غمم دوروبرم چه می کنی؟

چی داری میگی تو گوشم؟اینکه ترکم نمی کنی!

دلم می خواد اون واژه ها آتیش بگیره رو لبت

همونجوری بسوزونت که من می سوختم تو تبت

تو این ترانه هم می خوام اشکم و فریاد بزنم

می خوام که این ترانه رو برای عشق داد بزنم

حالا که دیدی جای من کسی نمی تونه بیاد

برگشتی هی به من میگی اون روزا رو یادت بیاد!

اون روزا رو خوب یادمه، بازی تو با کلمات

هربار که چند روز نبودی من بودم وعکس چشمات

اون شبها رو خوب یادمه، تا دم صبح دل لرزه ها

تا خود صبح عاشق کشی، کشتن من تو لحظه ها

اون غروب ها و انتظار واسه شنیدن صدات

لحظه ای که گفتی برو و گمشدن توی هوات

اما تو چی عزیز من؟چیزی می دونی از حالم؟

می دونی از وقتی رفتی شکسته شد پر و بالم؟

می دونی غم چه رنگیه؟ به اون سیاهی چشات

به اون بی رحمی دلت، به سردی همون نگات

حالا که دارم میمیرم دلم نمی خواد بمونی

خسته شدم از عاشقی، خدا خودت خوب میدونی

من و ببر از رو زمین می خوام عزیز تو بشم

خدا جونم یه کاری کن که دیگه از خواب پا نشم......... 


_| سه‌شنبه 27 دی 1390 |_| 23:25 |_| waiting4u |_ _| ارسال نظر(0) |_

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید