post
چشمانم را نگاه نکن که بوی اشک میدهند
به لبهایم بنگر که ته مانده ی لبخندم را رویش مینشانم
تا ذره ای تردید برای ماندن نداشته باشی
برو!!!
من به همین خاطرات کبود تنیده بر وجودم دل خوشم...

خیاط ماهری شده ام
از بس که بر تن غصه هایم لباس لبخند پوشاندم
کسی نمیداند غوغای درونم را
من سالهاست نبودنت را درد میکشم...

بغض های نطفه بسته در گلویم را سکوت میکنم
وجودم آبستن نبودن های توست
نمیدانم از این نبودن هایت چگونه فارغ شوم...

خدایا!! این فصل زندگیم را ورق بزن
وقتی اویی نیست که خاطراتم را نوازش کند...

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید