Home || Email || Profile || post || Lox theme || Archive || Links

˙·٠•● تنهاتــــرین ســـردار●•٠·˙

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی...

1389

  حـــــرمـ یعنی ؛

                  کسی در شهرِ خــود سر میکند
                                                           اما ..
                                       دلـــــش در کوچه های دورِ ِ مشـــــهد مانده آواره ../

 
 

+ باید یواشکی رفت ..!
مثلا یک روز صبح به جای دانشگاه انداخت رفت ترمینال
اولین اتوبوس را سوار شد
پانزده ساعت در ولووی درب و داغان بیست و چند ساله مچاله شد.
از لای پرده‌ی چرک‌ تاب آبی و از پشت پنجره‌ی گرد و خاک گرفته جاده را پایید
و منتظر ماند تا هوا تاریک شود و راننده بگوید :
" مشهده! رسیدیمـ . التماس دعا! "
 
بعد با لبخندی پیاده شد ؛
نشست در اتوبوس واحد و یک راست رفت حرمـ
تا خود صبح در شلوغی‌ های صحن و رواق‌ ها گمـ شد.
آخرش همـ از فرط خواب و خستگی و ترس چوب پر خادمـ و "آقا نخواب!" یک گوشه کز کرد و زانو را جمع کرد داخل شکمُـ و در همان حال همـ خوابید و همـ بی‌کسی و بی‌ پناهی و بیچارگی خود را نشان امامـ داد و شاید همـ یک دل سیر ..
 
بعد صدای نقاره‌ زنی که تمامـ شد و آفتاب زد ،
با گردنی کج و قدمـ های آهسته از باب الجواد آمد بیرون ..
و دوباره ترمینال و اولین اتوبوس ولووی بیست و چند ساله‌ی درب و داغان و ..
یک دلِ تنگ که آرامـ گرفته ..

_| یکشنبه 16 شهریور 1393 |_| 14:12 |_| waiting4u |_ _| ارسال نظر(1) |_

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید