1389
حـــــرمـ یعنی ؛
کسی در شهرِ خــود سر میکند
اما ..
دلـــــش در کوچه های دورِ ِ مشـــــهد مانده آواره ../

+ باید یواشکی رفت ..!
مثلا یک روز صبح به جای دانشگاه انداخت رفت ترمینال
اولین اتوبوس را سوار شد
پانزده ساعت در ولووی درب و داغان بیست و چند ساله مچاله شد.
از لای پردهی چرک تاب آبی و از پشت پنجرهی گرد و خاک گرفته جاده را پایید
و منتظر ماند تا هوا تاریک شود و راننده بگوید :
" مشهده! رسیدیمـ . التماس دعا! "
بعد با لبخندی پیاده شد ؛
نشست در اتوبوس واحد و یک راست رفت حرمـ
تا خود صبح در شلوغی های صحن و رواق ها گمـ شد.
آخرش همـ از فرط خواب و خستگی و ترس چوب پر خادمـ و "آقا نخواب!" یک گوشه کز کرد و زانو را جمع کرد داخل شکمُـ و در همان حال همـ خوابید و همـ بیکسی و بی پناهی و بیچارگی خود را نشان امامـ داد و شاید همـ یک دل سیر ..
بعد صدای نقاره زنی که تمامـ شد و آفتاب زد ،
با گردنی کج و قدمـ های آهسته از باب الجواد آمد بیرون ..
و دوباره ترمینال و اولین اتوبوس ولووی بیست و چند سالهی درب و داغان و ..
یک دلِ تنگ که آرامـ گرفته ..

نظرات شما عزیزان:
_| یک شنبه 16 شهريور 1393 |_| 14:9 |_| ღ❦☣ღ |_
_|
|_